خبر های جدید

:::فرکانس تلویزیون طپش : فعلا" قطع می باشد:::فرکانس تلویزیون بی بی سی فارسی بر روی ماهواره هاتبرد :12539 / H /27500::: شبکه pdf-TV بر روی فرکانس جدید 11470/V/27500 هاتبرد به روی ایر آمد :::فرکانس تلویزیون فارسی 1 روی ماهواره یوتلست دبلیو 3 آ :11221/ H /27500 ::: رادیو پس‌فردا برنامه‌ای است در رادیو فردا که از شنبه تا چهارشنبه به مدت یک ساعت از 21:00 تا 22:00 شب به وقت ایران با اجرای فرشید منافی با زبان طنز آزاد، به مسائل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، هنری وحتی ورزشی روز ایران و جهان می‌پردازد. :::
به منــاسبــت سالروز درگذشت صــــــادق هدایـــت - DVB ، اخبار کانالها ، کدهای جدید و مطالب جالب از سراسر جهان
جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1388

به منــاسبــت سالروز درگذشت داستــان نویــس معاصر ایــــــران صــــــادق هدایـــت


http://farhanggoftego.org/images/2007/%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA.jpg



هرکجا میرفتم بوی گاز میامد . در خیابانها که قدم میزدم بوی گاز میامد . درون خانه بوی گاز میامد . درون اتاقها بوی گاز میامد . لباسهایم همه بوی گاز میدادند . به حمام رفتم تا دوش بگیرم ولی آب هم بوی گاز میداد .




 


آه...

چه شده...

چه خبر شده...

این بوی گاز چه معنایی دارد...!

پنجره اتاقم را باز کردم تا بوی گاز از اتاق برون برود ولی وقتی پنجره را باز کردم رو به روی پنجره کنار یک درخت سرو پیرمردی نشسته بود قوز کرده شبیه جوکیان هندوستان عبا به خودش پیچیده . چنباته نشسته و دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سبابه دست چپش را به حالت تعجب به لبش گذاشته بود و روبه روی او دختری با لباس سیاه بلند خم شده  و به او گل نیلوفر تعارف میکرد و میان آنها یک جوی آب فاصله داشت.

با دیدن این صحنه بوی گاز رافراموش کرده بودم یا شاید دیگر بوی گاز نبود ! مات و مبهوت بودم ! از خانه بیرون زدم و در کوچه ها قدم میزدم . باز هم بوی گاز را حس کردم . در همین لحظه مردی بلند قامت و قوی که هیکل بزرگ و چهره ای زخم خورده داشت از کنارم گذشت و در حالی که اشک میریخت اسم دختری را زمزمه میکرد و می گفت : مرجا ن تو مرا کشتی عشق تو مرا کشت . از دیدن این صحنه جا خوردم . اصلا به این هیکل و چهره اشک ریختن نمیامد . به درون یک مغازه رفتم تا چند نخ سیگار بگیرم ولی کسی در مغازه نبود . ناگهان یک نفر از پشت سرم دستش را روی شانه هایم گذاشت . رویم را برگرداندم و لکاته را دیدم که با چشمان درشت به من مینگرد و لباس سیاه چسبانی به تن دارد  هراسان  از مغازه خارج شدم .

در نزدیکی خانه که رسیدم حاجی آقا را دیدم و به او سلام کردم . ولی حاجی آقا مثل اینکه حوصلش سر رفته بود   و دنبال یک نفر میگشت و از شانس بد من تورش خوردم . حاجی آقا شروع کرد به حرف زدن و من فقط گوش میدادم . ناگهان مراد را صدا زد و گفت که 2 استکان چای بیاورد . حاجی آقا در مورد جوونا صحبت میکرد و میگفت روزگارو میبینی مجتبی ؟ میبینی که داره آخر زمان میشه ؟ پسر ها در لباس دختر ها و دختر ها در لباس پسرها !

مگه آخر زمان که میگن چیه ؟ همینه دیگه ! ( مثل اینکه من شده بودم نماینده نسل جوون )

وقتی حاجی آقا صحبت میکرد از دهانش بوی گاز بیرون میامد من بی توجه به حرفهای حاجی آقا به چشمان ایشان نگاه میکردم و به جای دیگری فکر میکردم ناگهان حاجی آقا گفت : آقای نریمیسا چای میل کنید . در همان لحظه که به خوردن چای مشغول شدم ناگهان لکاته از جلوی چشمانم عبور کرد و من بی اراده بلند شدم و به دنبال لکاته راه افتادم .

لکاته میرفت و من بی اراده پشت سر او میرفتم .

ناگهان صدایی آمد و گفت : مگه خو خو خو خودت خا خا خا خارو مادر نداری ؟

درسته این کاکارستم بود که با اون نصف زبونش باز خودشو انداخته بود جلو و خواست دخالت کنه تا من اومدم چیزی بگم یه سیلی زد تو گوشم و یک مشت زد تو سینم و منو انداخت روی زمین . ولی لکاته حتی پشت سرشو نگاه نکرد . یک دفعه صدایی آشنا به گو شم خورد

دیدم که داش آکل اومده و به دفاع از من میخواد با کاکارستم در بیفته . در همین حین که داش آکل داره واسه دعوا آماده میشه میاد و طوطیش رو میده به من و میگه : مجتبی خواهشا این طوطی رو به دست مرجان برسونو بگو که ازش خوب نگهداری کنه . منم طوطی رو گرفتم و فرار کردم که دعوارو نبینم آخه خجالت میکشیدم کسی بخاطر من دعوا کنه ( البته من بهونه بودم آخه کاکارستم و داش آکل چندین سال میشه که سایه همو با تیر میزنن ) در راه خونه مرجان که می رفتم پیرمردی خنزرپنزری نشسته بود که جلوش یک کهنه پهن کرده بود و چند تا وسیله قدیمی روی اون چیده بود که یک کوزه در میان آنها نظر منو جلب کرد .

به سمت پیرمرد رفتم و پرسیدم قیمت این کوزه چنده ؟

ولی پیر مرد جوابی نمیداد و فقط از میان لب هایش کلمات عربی بیرون میامد. دوباره پرسیدم : قیمت کوزه چند است ؟

ناگهان خنده ای سر داد که مو به تنم سیخ شد !



خیلی ترسیده بودم و به راه افتادم و به سمت خانه رفتم به خانه ام که رسیدم دیدم روی در خانه نوشته شده ( مردی که نفسش را کشت ) هرچه فکر کردم معنی و دلیل این جمله را نفهمیدم . به درون اتاقم رفتم و دیدم  روی تخت خوابم کتابی بود که روی جلد آن نوشته شده بود ( زنده به گور ) ولی نام نویسنده نوشته نشده بود . هنوز بوی گاز به دنبال من میامد . زنگ خانه به صدا درامد . در خانه را باز کردم ولی کسی نبود و آن نوشته هم از روی در پاک شده بود . درون اتاق رفتم تا آن کتاب را بخوانم ولی اثری از آن کتاب نبود .

چشمم به طوطی داش آکل افتاد و یادم آمد که باید طوطی را به مرجان برسانم . قفس طوطی را برداشتم و به راه افتادم . خانه من تا خانه مرجان سه کوچه راه بود . در راه لکاته را دیدم که زیر درخت سروی نشسته و سرش را روی پاهایش گذاشته . آرام به کنار او رفتم و دیدم که جلوی پاهایش سه قطره خون چکیده هراسان به راه افتادم و در راه دیدم که مردم در حال گریه هستند و داش آکل را روی شانه هاشان حمل میکنند .

بله کاکارستم داش آکل را کشته بود . در پشت جمعیت کاکارستم خندان حرکت میکرد و ناگهان مرا دید و به کنار من آمد و گفت : داش آکل به خاطر تو مرد !

اشک در چشمانم جمع شده بود و به راه افتادم در حال دویدن بودم که از کنار خانه حاجی آقا رد شدم و حاجی آقا مرا دید وگفت :داش آکل رو به کشتم دادی مجتبی ؟ گریه کنان پیش رفتم و در راه پیرمرد خنزرپنزری را دیدم در حالی که کلمات عربی از لای لب هایش بیرون میامد و خنده هایی سر میداد که مو به تن آدم سیخ میشد . با سرعت به سمت خانه مرجان رفتم ولی وقتی به در خانه مرجان رسیدم و در خانشان را زدم کسی در را باز نکرد . کنار در نشستم تا باز گردند و در همین حال یک شعر به سر زبانم آمد و به طور متوالی آن را زمزمه میکردم.

 

دریــغــا کـــه بـــار دگـــر شـــام شـــــد

ســراپــای گـیـتـی ســیــه فـــــام شــــده

هــمــه خــلــق را گــاه آرام شـــــــــــــد

مـگـر مـن کـه رنجـو غـمـم شـد فـزون

جـهـان را نـبـاشـــد خــوشـی در مزاج

بــجــز مــرگ نـبـود غـمـم را عـــلاج

ولــــیکن در آن گـوشــه در پـای کـاج

چـکـیـد سـت با خـاک سـه قـطره خون

 

حدود 20 دقیقه بود که پشت در خانه مرجان نشسته بودم  20 دقیقه نه 16 دقیقه و 30 ثانیه .

در حال خواندن این قطعه بودم که دیدم مرجان و خانواده اش با لباس سیاه  به سمت خانه شان میایند و اشک در چشمانشان است . وقتی به در خانه رسیدند قفس طوطی را به مرجان دادم و گفتم : این طوطی داش آکل هست که گفت به شما بدهم و سفارش کرد که ازش خوب مراقبت کنی .

مرجان به طوطی نگاهی کرد ! ناگهان طوطی گفت : مرجان....مرجان....تو مرا کشتی....تو مرا کشتی....به که بگویم....مرجان....عشق تو....مراکشت .

و اشک از چشمان مرجان سرازیر شد...




من با دیدن این صحنه در حالی که اشک در چشمانم جمع شده بود به طرف خانه براه افتادم و وقتی که به خانه رسیدم دیدم که اهالی محل  در خانه کناری جمع شده اند و اشک میریزند و صدای شیون زنان به گوش میخورد . آن خانه خانه همسایه و دوست من یعنی صادق هدایت بود . به درون خانه رفتم . بوی گاز میامد . حاجی آقارا دیدم و پرسیدم که چه شده ؟ حاجی آقا گفت : این آدم بی دین خودشو با گاز خفه کرده !

آه ...

صادق هدایت ...

دوست خوب من ...

چرا ...

چرا ...

به خانه ام رفتم و لباس مشکی به تن کردم . وقتی به خانه صادق رفتم دیدم که لکاته در کنار پیرمرد خنزرپنزری که دائم کلمات عربی از لای لبانش بیرون میامد نشسته و گریه میکند .

کاکارستم هم که عکس داش آکل را در دست دارد نشسته و گریه میکند .

حاجی آقا و مراد هم کنار هم نشسته اند و گریه میکنند..........

آه ...

صادق هدایت ...

دوست خوب من ...

چرا ...؟

چرا ...؟

 

۱۹/۰۱/۱۳۸۸

                                                                              اثــری از مـجـتـبـی نـریـمـیـسـا



del.icio.us  داغ کن - کلوب دات کام  segnalo

تشخیص افراد مخفی در یاهو مسنجر